خرید بک لینک
صبح بیدار شدم و کار خاصی نداشتم. امین دلش درد می کرد و لوسش کردم باز و رفت سرکار. خودم یکم تو خونه چرخیدم و یکم خاطراتمو نوشتم و بقیه ی فیلم من پیش از تو رو دیدم. ناهار هم از همون ناهار دیروز خوردم. بقیه اش هم موند برای فردا. تازه، عدس خیس کردم که سبزه ی عید بزارم. داشت خوابم می برد که خواهر شوهر زنگ زد. قبلش بهش پیام داده بودم و بهم زنگ زد. یکم حرف زدیم. می خواستم برای تولدم دعوتش کنم. گفت خبرشو می ده که دعوتمو قبول کرده یا نه؟ بعد از اذان یکم ول چرخیدم. امین ساعت 7 برگشت. نون بربری خریده بود و زودتر رسیده بود چون اینورا داشتن بار میاوردن خودشم نشسته بود پشت نیسان! و اومده بود. یکم دراز کشید و بازی کرد. منم شام می خواستم کباب تابه ای بزارم با سیب زمینی سرخ کرده (+). این بار سیب زمینی سرخ کرده رو قبلش 5 دقیقه نیم پز کردم و واقعن روغن کم مصرف شد. با امین قبل از شام بازی کردیم، یهو امین بلند شد و بخاری رو جمع کرد. مبلا رو جابجا کرد و چقدر خونه باز شد. قلب من هم. فکر نمی کردم انقدر خونه بزرگ باشه. انقد حس خوبی داشت که نگو. تازه، یه هفته بود که میگفتم تراس رو هم جارو کنه که امشب جارو کرد

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:23

طبق معمول دوشنبه ها، می خواستم برم دکتر. صبح بیدار شدم برای نماز دیدم بارون میادش. به داداشه دیروز گفته بودم که می خوام برم دکتر و اگر می تونه بیاد دنبالم. داداشه ساعت 9 زنگ زد و گفت که خودشو میرسونه . امین گفت قبلش زنگ بزن بیمارستان ببین دکتر میادش یا نه؟ گفتم باشه. زنگ زدم و گفتن دکتر نیومده. به داداشه گفتم دکتر رفتن کنسله ! شانس ما که دیشب بخاری رو جمع کردیم امروز برفی شده بود! امین قبل رفتن کتری رو گذاشت روی گاز و منم بعدش صبحانه خوردم. یه خانمی حدود یه ماه پیش یه کار ترجمه داشت که وقتی قیمت رو بهش گفتم گفت نمی خواد. امروز پیام زده بود که می تونی ترجمه کنی یا نه؟ گفتم خبر می دم. بعد بهش گفتم که نمی تونم یه هفته ای 35 صفحه ترجمه کنم. هفته ی عادی بود می شد، ولی نه هفته ای که تولدم توش هست و هفته ی آخر ساله و می خوام خونه تکونی کنم. گفتم تا هر جا برسم انجام می دم. خب عزیز دلم شما که وقت داری، زودتر می فرستادی که کارت تموم بشه. خلاصه این که نم نم کار ترجمه ی خانمه رو انجام دادم. این وسط با مامانم تلفنی حرف زدیم و قسمت جدید Walking dead رو دانلود کردم دیدم. ناهار هم که از قبل داشتیم.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 0:23

چند هفته ای بود که امین نرفته بود خونه شون سر بزنه. یا ما نبودیم، یا باباش اینا می رفتن یه جایی. بالاخره این هفته قرار شد صبح بره بهشون سر بزنه. کلی هم وسیله قنادی و شیرنی پزی برای خواهرش از دایی اش خریده بود که باید براش می برد. صبح ساعت نه اینطورا بود که رفت و منم خواب بودم. بیدار شدم دیدم که یادش رفته وسایلو برای خواهرش ببره. قرار شده بود از دم خونه ی باباش اینا گوشت بخره و همون جا چرخ کنه بیاره برامون. چرخ گوشت ما کوچیکه و کلی طول می کشه. یکم حرف زدیم با هم و منم برای خودم سخنرانی گوش دادم. ناهار هم همون قرمه سبزی رو خوردم. امین طرفای ساعت 5 اومد. گوشتا رو جابجا کردم. خواهرش برام شیرینی نخودچی فرستاده بود با روکش شکلات. امین گفت که با خواهرش صحبت کرده و خواهرش گفته این هفته یا هفته ی بعد میاد خونه مون سر بزنه. حالا من استرس گرفته بودم که خونه مون تمیز نیست یه قسمت از سریال ارمغان تاریکی رو دیدیم و نماز مغرب و عشا خوندیم. این هفته جمعه دایی امین دعوتمون کرده بود خونه شون. ما هم پیاده می خواستیم بریم خونه شون - خونه هامون توی یه خیابونه - رفتیم توی راه براشون شکلات خریدیم و بردیم.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

چون خواهرشوهره گفته بود می خواد بیاد این جا یه سری تمیزکاری ها باید انجام می شد. البته اومدن خواهر امین بهانه است. خونه تکونی به هر حال باید انجام بشه. صبح به امین گفتن نردبان رو از تراس بیاره تا کابینتا رو تمیز کنم. طبقه ی بالایی کابینتا دستم نمیرسه و خیلی شلوغ بود. صبح کابینتا رو تمیز کردم و ناهار هم قرمه سبزی خوردم . خیلی خیر و برکت داشت قرمه سبزی. عصری هم شام درست نکردم که گزارش هفتگی بخوریم و در عوض کشوهای میز آرایش رو مرتب کردم و زیر گاز و یکی از کابینتا رو دستمال کشیدم. آخه کابینتا از زمین فاصله داره و زیرشون خیلی زود به زود کثیف می شه.گاز و هود رو هم حسااااااااااابی صبح تمیز کرده بودم. چندروزی بود هوس زیتون کرده بودم ولی جایی رو نمی شناختیم که زیتون خوب بفروشه. امین یه جایی رو نزدیک خونه ی باباش می شناخت که زیتونای خوبی داشت ولی اونجا که رفت دید کلن طرف مغازه اش رو جمع کرده. ما هر جا می ریم طرف مغازه اش رو جمع کرده. اون از رضا لقمه اینم از زیتون فروشی. دیگه امروز امین بعد از کار رفته بود برام دنبال زیتون. وقتی برگشت دست پر بود. زیتون، بستنی سنتی و بستنی شکلات تلخ، آب هویج

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

2 اسفند 95 گفته بودم که دکترم دوشنبه ها بیمارستان هستش. منم آزمایش غربالگری رو دوازدهم بهمن داده بودم و جوابش هفته ی پیش آماده بود که آسمون یاری نکرد و مجبور شدم این هفته برم. از طرفی، توی تپ 30، امین سفر رایگان داشت و قرار شد با تپ 30 برم. گفتم که برادره این روزا که پروژه ای ندارن، با ماشین کار می کنه. هم خودش هم دوستاش. مهندسای مملکتمون رو ببین که به چه کاری افتادن. هر چند، کار کردن عار نیست. خدا پدر و مادر مدیرعامل تپ 30 و اسنپ رو هم بیامرزه که مردم یه شغل بی دردسر توی مواقع بیکاری دارن. القصه. به داداشه گفتیم بیا، سفر رایگان رو بدیم به تو منو ببر. داداشم ساعت 9 نزدیک خونه بود و سوار شدم. بعد هی تلاش کردیم، نمی شد که درخواستمو داداشه قبول کنه. دیگه راه افتادیم رفتیم سمت بیمارستان. قبلش هم من رفتم جواب آزمایشمو گرفتم. توی بیمارستان، با تپ 30 امین وارد شدیم و بالاخره داداشه تونست درخواست رو قبول کنه. من رفتم پیش دکتر. منتها قوانین بیمارستان عوض شده، اول باید بری ماما ببیندت. رفتم پیش ماما که وزنمو گرفت و فشار و صدای قلب نی نی رو گوش کرد که گفت مثل ساعت می زنه. قربونش برم. نمی دونم چ

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صبح موقع نماز که بیدار شدم، یه بسته گوشت چرخ کرده بیرون گذاشتم که ماکارونی درست کنم. بعد که امین رفت سرکار و منم یکم کانال رو نوشتم، لباسشویی رو روشن کردم و لباسها رو پهن کردم و شروع کردم به غذا پختن. امین دیر اومد. نزدیک ساعت 4 بود و من خیلی خیلی گرسنه بودم. حالا امین هم با لباس نشسته بود روی تخت و نمی خواست بیاد ناهار یکم لوسش کردم و اومد ناهار خوردیم. قبلش هم کلی منتظر شدیم ببینیم داداشش میاد پیشمون برای ناهار؟ چند روزی هست که خواهرش و باباش و زن باباش میرن خونه ی مادربزرگشونو ردیف کنن - مثل این که قراره پرستار شبانه روزی بگیرن و باید اتاق پرستار رو مرتب کنن - و برادر مجردش تنها می مونه. ولی داداشش گفت خسته است و نمیاد و یه راست میره خونه. بعد از ناهار هم به امین گفتم حال داشتی منو ببر خیابون بهار رو ببینم، سردربیارم که برای سیسمونی باید چی بگیریم و چه شکلی بگیریم. امین گفت خیابون بهار گرونه. گفتم می دونم منتها حداقل می دونیم که گرونا چین، قیمتا چطوریه؟ گفت اگر بیدار نشدم فردا می برمت. گفتم باشه. نشون به اون نشون که تا ساعت 8 شب خوابید. بیدار شد و نماز خوند و گفت بریم یه فست فود

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

قرار بود که با امین بریم یه تئاتری که قبلن رزرو کرده بود. اسمش بود نمایش غبار. نمایش آیینی بود. من نمی دونستم که امین از کجا تئاتر رو پیدا کرده فقط می دونستم ساعت 9 تالار وحدت باید باشیم. امین یکم بعد از اذان گفت نمازت رو بخون که حاضر باشی بریم. گفتم باشه. اومدش و سینه ی مرغ خریده بود و میوه که گذاشتم توی یخچال. نمازم رو هم خوندم. خود امین هم نماز خوند. من یکم شیرگرم کردم که به جای شام بخورم. شام کم داشتیم. برای امین گوشت چرخ کرده و سیب زمینی از قبل مونده بود که گفتم با نون بخوره ولی نون نخورد و همه رو خالی خالی خورد. گاهی فکر می کنم با یه پسر بچه ی سه ساله طرفم. اما خب ... توی غذا امین واقعن انگار سه سالشه. اومدم شیر بخورم که داغ بود و وقت نمی شد. امین رفت پایین ماشین رو بیاره بیرون و منم یکم شیر خوردم و بقیه شو بردم پایین توی راه خوردم. طبق پیش بینی گوگل مپ، یه ربعه رسیدیم به تالار وحدت. با این که کلی هم پشت چراغ قرمز موندیم. اونجا ماشین رو توی کوچه پس کوچه ها گذاشتیم و رفتیم خوراکی خریدیم. من بیوگلز و امین کرانچی. یدونه هم پاستیل خریدیم که مشترک بخوریم و آب معدنی. بعد هم نزدیک ساع

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

10 اسفند 95 صبح بیدار شدم و یکم خونه رو جمع و جور کردم. سینه های مرغ رو که امین خریده بود پاک کردم و یه تیکه هاییش پوست داشت که پوستشو جدا کردم و بقیه رو تیکه تیکه کردم و یه مقدارش رو هم کنار گذاشتم که پیاز و ماست و سس بزنم بمونه شب جوجه کباب درست کنیم. بعد هم پوست مرغ و تیکه های چربیش رو ریختم تو کیسه بردم پایین که بدم گربه بخوره. چند تا کوچه رفتم پایین تر و یه گربه زیر ماشین پیدا کردم و دادم مرغا رو خورد و اومدم بالا. عصری هم کار خاصی نداشتم. چون شام جوجه کباب بودش، باید وقتی امین میومد درستش می کردم. امین هم زنگ زد و گفت که با دوستش میان. منم گفتم بفرمایید. می خواستم خونه رو فردا جارو و گردگیری کنم که گفتم حالا بیکارم و مهمون هم داریم بزار کارا رو بکنم. تا دوستش بیاد، جارو و گردگیری کرده بودم و میوه شسته بودم و همه چی آماده بود. دوستش که اومد من رفتم توی اتاق و خودشون جوجه رو آماده کردن و خوردن و بعد شام من رو امین آورد توی اتاق. من ناهار نخورده بودم و به شدت !!! گرسنه بودم. دیگه شام رو خوردم و امین هم دوستشو راهی کرد و اومد خوابیدیم. وقتی دوستش این جا بود، یه فیلمی داشت پخش می

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

ساعت ده و نیم وقت سونوگرافی داشتم. این بار آنومالی اسکن. راستش برام جالبه که چقدر یه بچه ی به دنیا نیومده دنگ و فنگ داره، چه برسه بچه ای که به دنیا بیادش ... البته گاهی به این فکر می کنم که یه غذا می خوایم درست کنیم سی بار باید سربزنیم همه چیزش به جا باشه، دیگه یه بچه که کل کار خلقتش رو خدا انجام داده و ما یه سری مراقبت باید انجام بدی رو براش این قدر غر می زنیم خب چیکار کنم. به نظرم خیلی دیگه همه چیز پیچیده شده. البته بعدتر خوندم که آنومالی اسکن برای اطمینان از سلامت جنین هست. اندازه ی استخوناشو میگیرن و کلیه ها و وضع اندام های داخلی شو چک می کنن و از این جور چیزا. امین دیروزش مرخصی گرفته بود و تا دیروقت مونده بود که امروز بتونیم با هم بریم. گفت ساعت 8 بیدار شیم بریم، ولی من هر چی ساعت 8 بیدارش کردم بیدار نشد. ساعت 9 به زور بیدار شد و رفت دوش گرفت و راه افتادیم. ده اونجا بودیم. وقت گرفتیم. این بار هزینه ی سونوگرافی شد 140 تومن. توی نوبت نشستیم. قبل از اینکه راه بیفتیم سمت موسسه ی رویان، امین برام شیرکاکائو و کیک و بیسکوییت خوشمزه خریده بود. شیرکاکائو کیک رو توی راه خوردیم و بیسکوییت

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

12 اسفند 95 صبح بعد از نماز صبح امین گفت من گرسنه مه. بیدار شدم براش تخم بلدرچین و تن ماهی درست کردم خورد. ساعت 8 بود که نشستیم به فیلم دیدن. یه فیلم بود به اسم متولد 65 که نسبتا جالب بود. اون فیلم که تموم شد، امین حاضر شد بره هیئت کمک کنه. از طرفی برادرش زنگ زد گفت که مجلس دارن و من رو ببره اونجا. برادرام رو هم دعوت کرد که به اونا هم زنگ زدیم گفتن میان. امین منو زودتر گذاشت خونه ی برادرش و خودش رفت کمک برای هیئتشون. دیگه مجلس شروع شده بود که برادرام هم اومدن. آخرای مجلس هم امین رسیدش. ناهار خوردیم و برگشتیم خونه. توی راه با برادرم در مورد خواستگاری که می خواست فرداش بره یکم حرف زدیم. توی خونه، من دیگه ولو بودم از خستگی. یکم دراز کشیدم و بعد از غروب آفتاب با امین راه افتادیم بریم هیئت که دسته ی عزاداری داشت. این بار بدون ماشین و با تاکسی رفتیم. بابای امین و خواهرش هم با مترو اومده بودن. ساعت هشت و نیم رسیدیم هیئت و هیئتشون بخش خانما نداشت تو کوچه منتظر شدیم تا نزدیک ده، دسته راه افتاد. ازمون با شیر داغ پذیرایی کردن که شیر من ریخت روی چادرم . خدا رحم کرد شیرش داغ نبود. ینی گوشیم داشت

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صبح بیدار شدیم و من برای امین از غذاهای نذری یکیشو گرم کردم خورد. می دونستم که گرسنه شه و دیشبش کار زیاد کرده امروز گرسنه است. بعد دیگه کم کم حاضر شدیم که بریم خونه ی مامانم. من قبلش دلم حلیم معنوی می خواست، که توی پیروزیه، رفتیم تموم کرده بود - ساعت 12 بود- امین گفت خواستی یه روز زودتر میام برات می گیرم. خواستم بگم کی می شه که تو زود بیدار شی برام حلیم بگیری؟ ولی نگفتم ! بخاطر این که از پیروزی رفتیم مجبور شدیم از اتوبان امام علی (ع) بریم سمت خونه ی مامانم. توی راه در مورد مسائل مالی حرف زدیم. قرار شده بود این ماه، امین 1 میلیون بریزه توی حساب فرعی و خرجامونو کنترل کنیم ببینیم می تونیم با این پول ماهمونو تموم کنیم یا نه؟ بعد گفت که هر ماه یه خرجی هست. هر یه ماه درمیون گوشت می خریم ما. گفتم خب مگه گوشت چقدر می شه؟ گفت هر بار حدود 250 تومن !!! ینی من قشنگ دهنم باز مونده بود که با این وضع یه کارمند با حقوق 1 تومن چطوری می تونه زندگی کنه؟ بعد حرف شد که قرار شد توی خونه ای که هستیم یه سال دیگه بمونیم، مگر یه مورد خیلی خاص پیدا بشه و بخوایم خونه رو عوض کنیم . رسیدیم خونه ی مامان، داداش بزرگ

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صبح که بیدار شدم، امین دستش درد میکرد. یکم نازش کردم و لوسش کردم. چون توی هیئت کار کرده بود دستش درد گرفته بود. زنگ زد باباش که ببینه که می تونه نره، باباش گفت که خودش هم کمرش درد گرفته و ممکنه نره سرکار، دیگه امین مجبور شد بره، منم قبل از رفتنش یه سری لباسشویی ریختم و بعد کتابایی که از خونه ی مامان آورده بودیم رو مرتب کردم. یه سریش توی جعبه و پشت ماشین امینه ولی یه سریش توی کیسه بود که منم با همون کیسه گذاشتم بالای کمد اتاق. دیدم لباس کثیفا خیلی زیادن و باز یه سری دیگه ریختم و برای خودم ناهار درست کردم. ناهار مورد علاقه ی این روزا، سبزی پلو با کباب تابه ای. یکم کتاب صوتی گوش دادم و بعد از اذان مغرب شروع کردم به غذا درست کردن. مرغ و بادمجون. امین اومدش و شام خوردیم. بعد از شام نشستیم فیلم score رو که دیشب دانلود کرده بودیم، دیدیم. فیلم جالبی بود. +خونه کوچیکه و بند لباسا رو توی سالن می ذارم. قبل از اومدن امین سعی می کنم جمعش کنم. منتها این بار چون لباسا زیاد بود، لباسا خشک نشده بود و مجبور شدیم با یه بند رخت در وسط خونه، شب رو بگذرونیم. قشنگ انگار بند رخت روی قلب من بودش. خدایا یه

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:42

صبح که بیدار شدیم، امین گفت ساناز، پاشو ببین چه برفیه :) منم کلی ذوق مرگ بودم از بارش برف. آخه همه جای تهران عکس برف می ذارن، خونه ی ما بارونم نمیاد. انگار یه جای دیگه زندگی می کنیم. بعد هی می خندیدم که بیچاره دختردایی تو این برف باید بره اینور اونور و هی فکر می کردم عوضش فیلمای تو راهشون خوشگل می شه. از صبح تو گیر و دار عروسی دختر دایی بودم. با این که سخته صبح زود از خواب بیدار شدم ساعت ده بیدار شدم. رفتم حموم و اصلاح. اومدم بیرون و یکم با مامان حرف زدم که گفت برق خونه ی مادربزرگه رفته و پکیج روشن نمی شه و شاید بیان اونجا حموم کنن و حاضر شن. نمازم رو خوندم و ساعت نزدیک یک بود که رفتم آرایشگاه. بند داشتم + ابرو + براشینگ که همش یه ساعت و ربع طول کشید. ناهار هم از قبل داشتیم. برنج و گوشت. امین نزدیک ساعت 3 اومد و ناهار خورد و یکم خوابید. وقتی خوابید، منم شروع کردم حاضر شدن. اول مسواک، بعد کرم، بعد آرایش، که هی خدا خدا می کردم خوب دربیاد. کرم روی صورتم نماسه، رژ لبم کج و کوله نشه، خط چشمم تا به تا نشه، که الحمدلله خدا هم همکاری کرد و همه چی خوب پیش رفت. امین بیدار شد و دوش گرفت و بعد

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

صبح امین بیدارم کرد. وقتی برخلاف میلم بیدار می شم و باید از رختخواب بیرون بیام سرم درد می گیره. لوس نیستم. ولی تجربه نشون داده که باید چند دقیقه ای غلت بزنم و کم کم بلند شم. اما امین طاقت نداشت. بلند شدم که صبحانه بخوریم. دیدم شیر تموم شده و امین ناراحت شده بود که چرا یه روز که من خونه ام و می تونیم با هم صبحانه بخوریم، حواست نبوده بگی شیر بخرم. گفتم من دیروز به تو گفتم راه افتادی زنگ بزن ولی وقتی زنگ زدم، تو سرکوچه بودی و من نگفتم شیر بخری. به هر حال شاکی شد و گفتم بیا املت درست کنیم. خودش گفت تو بشین من درست می کنم. گوجه رو ریز خرد کرد و املت پخت. من کلن تخم مرغ و املت رو سفت دوست دارم، امین آب دار. به هر حال اونجوری که دوست داشت درستش کرد. صبحانه خوردیم و قرار بود امین با داییش برن موهاشونو کوتاه کنن. مشکل جدیدمون اینه که امین هیچ آرایشگری رو پیدا نمی کنه که موهاشو اونطوری که دوست داره بزنه. قرار گذاشته بود برن پیش آرایشگر داییش. این یکی هم اونطوری که می خواست از آب درنیومد. منم سردرد داشتم همچنان. امین غذا رو گرم کرد. از دو شب پیش، کشک بادمجون پخته بودم که چون دل امین درد می کرد،

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

برادر امین و خانواده اش رفته بودن مشهد. کلید خونه اش رو داده بود به امین که اگر چیزی شد، امین که خونه اش نزدیکه بره سر بزنه. ولی چی شده بود؟ کلید در ورودیشون توی دسته کلید مونده بود و امین مجبور بود بهشون برسونه. صبح، قرار بود زنگ بزنن. ساعت چهار بود که داداشش زنگ زد. امین که خواب خواب بود. بیدارش کردم که پاشو داداشته. امین جواب داد و گفت که کلیدو میاره دم خونه ی داداشش. من هم که دیشبش خوابم نبرده بود، یکم کتاب صوتی گوش دادم تا امین برگرده. بعد دیدم که موبایلش زنگ می خوره. ینی موبایلشو جا گذاشته. این بود که جواب دادم وبه داداشش گفتم که راه افتاده و الان می رسه. اون بنده خدا هم معذرت خواهی کرد و گفت شما رو زابراه کردم. گفتم نه بابا من بیدار بودم. ولی می دونم که مثلن اگر این اتفاق برای زنش می افتاد، کلی جاری جان می گفت من خواب بودم و فلان. جاری جان کلن بلدن از کاه کوه بسازن و از همه انتظار داشته باشن. الانم غیبت کردم خدا منو ببخشه. دیگه تا امین بیاد و نماز بخونه و بخوابیم باز، من ساعت 6 و خرده ای خوابم برد. نتیجه اش این شد که یازده بیدار شدم. برای دانشگاه مجازی یه امتحان داشتم. ولی حا

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

شبا خیلی سخت خوابم می بره و صبح ها هم سخت بیدار می شم. امین می خواست زودتر بیدار شه و سیمکارت هامون رو ببره بده 4G کنن ولی از بس خسته بود نتونست. نمی دونم چرا گاهی شب ها از روی تخت میره روی کاناپه می خوابه. فک کنم من همش بهش لگد می زنم بعد دیگه امین رفت و من باز خوابیدم تا ساعت 11 و نیم. بیدار شدم صبحانه مثل همیشه شیر و بیسکوییت خوردم و نماز خوندم. بعد از نماز هم کتاب صوتی گوش دادم. کتاب صوتی امروز رو خیلی دوست داشتم. خیلی خیلی زیاد. جالب بود. در مورد یه مدل آفریقایی بود به اسم واریس دیری (+). ساعت 2 هم اومدم فیلم اونیکس رو ببینم که تکراری بود و خوشم نیومد. یکم چرخیدم و به مامان زنگ زدم که گفت حال داداشه خوب نیست و ویروس گرفته. بعد بعد از مدتها هوس ناهار کردم. از قبل گوشت و برنج تو یخچال داشتیم، با گوجه و خیار خوردم و نشستم امتحان دومم رو هم دادم. نزدیک اذان بود که رفتم دسشویی رو شستم. دسشویی خونه ی شما هم سه روز یه بار کثیف می شه یا فقط کاشی های دسشویی ما براقه و باید تند تند شسته بشه؟ نماز خوندم و نشستم یکم کانال نوشتم و کتاب صوتی ام رو هم تموم کردم. الان، یکم شیر و بیسکوییت خوردم

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

صبح امین داشت نماز می خوند که بهم گفت که میشه یه روز با هم صبحانه بخوریم؟ من گفتم نمازتو بخون باشه. یکم دراز کشیدم و بلند شدم. امین منصرف شده بود و می گفت بخواب مهم نیست من میرم مغازه یه چیزی می خورم ولی من گفتم نه بابا چرا مغازه؟ کتری رو جوش آوردم و خودم چای و پنیر و گردو خوردم و برای امین شیرنسکافه و نون پنیر گردو اوردم. نشستیم تلویزیون روشن کردیم و دیدیم آی فیلم سریال مورد علاقه ی امین رو داره. سریال ارمغان تاریکی. من تا حالا ندیده بودم سریالشو. دیدیم قسمت اولشه. دیگه دیدیم و ساعت 8 شد و امین رفت سرکار. چند روزی بود که امیرحسین می خواست بره سیمکارت هامونو عوض کنه و 4G بگیره. ولی باید قبل از کارش می رفت و هی همت نمی کرد زود بیدار شه. دیگه امروز رفت و سیمکارتا رو عوض کرد. بعدتر گفت چون سیمکارت من توی گوشی معمولی بوده، و قابلیت 4G نداشته ازش هفت تومن گرفتن. بعد از رفتن امین چون خوابم نصفه مونده بود خوابیدم و بیدار شدم. نماز ظهر و عصر رو خوندم و یکم چرخیدم. مرغ رو توی مواد خوابوندم که جوجه درست کنیم شب. ناهار دو سه روزه خودمو متعهد می کنم بخورم. یکم سوپ جو از قبل داشتیم که خوردم و ی

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

مامانم اون روز مهمونی داشت ولی ما تصمیم گرفته بودیم نریم. من از صبح بساط لازانیا رو راه انداختم و ظهر که امین اومد لازانیا آماده بودش. فقط یکم پنیرش کم بود و روش نشد پنیر بریزم ولی خوشمزه بود و امین خوشش اومد. نشستیم به دیدن فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" فیلم که تموم شد موقع نماز بود. بعد از نماز هم امین گفت بیا بازی کنیم . یکم اسم و فامیل بازی کردیم و حاضر شدیم رفتیم هیئت به مناسبت فاطمیه ... قبل از رفتن، من حس کردم دلم یه چیز شیرین می خوادش. یه دونه بیسکوییت کرمدار خوردم و رفتیم هیئت. اونجا هیئت رو رنگ کرده بودن و من حالم داشت بد می شد. ولی چون قبلش شیرینی خورده بودم، حالم زیاد بد نشد. دوتا خانم هم اومده بودن که من از رفتارشون خوشم نیومد. این هیئتی که ما میریم یه هیئت محلیه. ینی تو خیابون ایران هر کوچه ای ده تا هیئت برپاست و هر هیئت هم عزادارای خودشو داره. این هیئتی که ما میریم خیلی کوچیکه. مثلن توی خانما 4-5 نفر بودیم. البته فامیل های صاحبخونه هم هستن. بعد این خانما همش مسخره میکردن که همش 5 نفریم. خب ناراحتی نیا... بعد موقع شام شد. دو دیس سبزی برای ما 5 نفر که سه نفر هم ب

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

سال مادر امین بود. صبح بیدار شدیم و امین یکم لازانیا خورد و من بیسکوییت خوردم و رفتیم بهشت زهرا. نشستیم و یاسین و چندتا سوره خوندیم و امین زنگ زد دید باباش اینا دارن می رسن، جمع کردیم اومدیم سمت خونه ی مامانم اینا. توی راه تصادف شده بود و مردم هی وایمیسادن نگاه کنن ببینن چی شده - یه کامیون زده بود به یه پرایده و خودش چپ کرده بود - و کلی ترافیک شده بود. رسیدیم خونه ی مامانم و مامانم داشت از مهمونی دیشب حرف میزد که پشتشو کرد به امین و امینم ناراحت شد. داداش بزرگه سر کار بود و کوچیکه هم رفته بود محل کار قبلیش سر بزنه و برگرده. دیگه داداشه اومد و ناهار خوردیم. ناهار از شام دیشب بود و امین طبق معمول دوست نداشت. گفت الویه خراب شده، ماکارونیش بی مزه است و کلن غذا نخورد. من شوهرمو می شناسم که غذا زیاد نمی خوره. بعد یکم حرف زدیم و داداش بزرگه اومد و در مورد خونه ی مامان حرف زدیم و من حرص خوردم که بابا زودتر تکلیف روشن کنید و مبلاتونو رد کنید و اونجا رو شلوغ نکنید آخرش به نتیجه نرسیدیم. من و امین نماز خوندیم راه افتادیم سمت هیئتی که دم خونه ی بابای امین بود. اونجا که رسیدیم خواهرشوهرجان اومد

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

امین بخاطر فاطمیه تعطیل بود. قرار بود بره انبارشون و کار کنه که کنسل شد. یکم موند پیشم و صبحانه خوردیم و گفت میره پیش داییش. منم چندوقتی بود که جارو نکرده بودم خونه رو، گفتم اون بره منم به کارام برسم. یکم اتاق رو جارو کردم و مبل رو کشیدم اونور که زیرشو جارو کنم دیدم چقدددددددددددددددر کرک جمع شده زیرش. زنگ زدم گفتم امین برگرد مبلا رو جابجا کنیم و من زیرشو جارو کنم. امین از پیش داییش برگشت. بعد جارو رو گرفت خودش شروع کرد جارو کردن که حتی روی مبلا رو هم جارو کشید. که یهو لوله ی جاروبرقی بریده شد و خدا رو شکر آخرای جارو کشیدن بودش ... ناهارمون هم گزارش هفتگی بود. یه سری غذاها هست من تو هفته میلم نمی کشه بخورم. اونا رو آوردم با تخم مرغ خوردیم با امین . یکم دراز کشیدیم و امین 5 رفت بیرون سراغ مشتری. من بهش اسمس دادم و یه سری میوه و اینا می خواستیم. چون با ماشین بود بهش گفتم بخره. سبزی کوکو هم خریده بود که اورد کوکوسبزی درست کردم و بقیه شو بسته بندی کردم و شام همون کوکوسبزی خوردیم. برای امین هم چیزی نموند برای فرداش ببره. دیگه شب وضعیت سفید دیدیم و ارمغان تاریکی و خوابیدیم.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

قرار بود برم دکتر. دکترم دوشنبه ها فقط توی بیمارستان هستش. امین گفت بارون میاد و ببین داداشت میاد دنبالت باهاش بری؟ باید قبلش جواب آزمایش غربالگری رو می گرفتم و برای دکتر می بردم. زنگ زدم داداشم گفت کار داره و کارش رو انجام بده میاد. منم منتظر شدم ببینم کی میرسه به من، با مامانم هم یکم بحثم شد پای تلفن و بهم گفت :"فک کردی فقط تو توی این دنیا داری بچه دار می شی؟ " منم از دستش عصبانی شدم. به داداشم زنگ زدم گفتم که کجایی؟یازده ظهر بود و ماشینش متروی دانشگاه شریف بود و خودش بازار. ینی باید میرفت ماشین رو برمیداشت میومد دنبال من می رفتیم سمت خیابون یخچال و دکتر منم تا دوازده و نیم بیشتر نبود. حرص خوردم و گفتم نمیرسی بیای بی خیال. اونم کلی معذرت خواهی کرد. منم برای این که فکر نکنم، یه سری ملافه داشتیم که می خواستم یه مدتی رو بالشی بدوزم باهاشون وقت نمی شد، بساط دوخت و دوز رو راه انداختم ولی هی حرص میخوردم از درون . حرف مامان، بی خیالی داداشه، بارون بدموقع و هوای گرفته، نگرانی از جواب غربالگری، همه شون مزید بر علت شد که زدم زیرگریه. مگه گریه ام بند میومدش. حتی نمی دونستم چرا گریه می کنم. ام

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

پنجشنبه ها روز مهمونی ماست :) چون امین زود میادش و ناهار خوشمزه می خوریم. از دیشب دو بسته گوشت خورشتی گذاشته بودم بیرون که خورش قرمه سبزی بپزم. دیشبش هم لوبیا رو پخته بودم. لوبیا قرمز نداشتیم و لوبیا چیتی پزیده بودم. بله. ما این شکلی هستیم. از خواسته هامون کوتاه نمیایم . دیگه ساعت 11 اینطورا بود که شروع کردم غذا درست کردن. اول پیاز رو خرد کردم تفت دادم بعد گوشت رو گذاشتم پخت. گوشت که نیم پز شد، سبزی رو اضافه کردم و لوبیا چون نسبتا پخته بود و نمی خواستم له بشه، آخراش اضافه کردم. از همون اول با سبزی، چهارتا دونه لیموعمانی هم ریختم.دیگه تا اون قل قل بپزه، منم نمازمو خوندم و یکم خونه رو سرو سامون دادم. امین گفت زود میادش. همیشه نزدیک چهار میاد ولی این بار ساعت دو و خرده ای می اومد. برنج رو ساعت یک و نیم درست کردم. من برنج رو کته میکنم همیشه. برای این که اولن برنج آبکش خواصشو از دست می ده و فقط چاق کننده است، ثانین، به نظرم بو و عطر برنج از بین می ره. حتی وقتی کته درست می کنم، موقع دم انداختن، قابلمه رو عوض می کنم و سیب زمینی می ندازم زیرش برای ته دیگ. تا الان امین رو گول زدم فکر میکرد که

برچسب: نویسنده: ابوالفضل میرزاده تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 17:42

صفحه بندی